فصل اول: جرقهی اولین دیدار
هوا گرم و سنگین بود، مثل نفسهای داغی که از ته دل بیرون میآید. ابی توی کافهی کوچک گوشهی خیابان نشسته بود، یه لیوان قهوهی سرد جلوش، اما چشمهاش به در دوخته شده بود. منتظر مژگان بود. مژگان، زنی که با یه نگاه میتونست آدم رو از پا دربیاره. قد بلند، با موهای مشکی براق که مثل شب روی شونههاش میریخت و لبخندی که انگار یه راز خطرناک پشتش قایم شده بود.
در باز شد و مژگان وارد شد. یه مانتوی تنگ مشکی پوشیده بود که خطوط بدنش رو مثل یه اثر هنری نشون میداد. ابی ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد. مژگان مستقیم به سمتش اومد، با قدمهایی محکم و مطمئن.
- 'ابی، بازم داری با اون نگاهت منو میخوری؟' مژگان با یه لبخند شیطنتآمیز گفت و نشست.
- 'مژگان، تو خودت یه وعدهی کامل هستی. چطور میتونم چشم ازت بردارم؟' ابی جواب داد، صداش کمی خشن از هیجان.
مژگان خندید، یه خندهی بلند و بیپروا. 'مواظب باش، من از اون غذاهایی هستم که ممکنه نتونی هضمش کنی.'
ابی لبخند زد و چشمهاش روی دستهای مژگان قفل شد. پوستش برنزه و براق بود، انگار عرق ظریفی روش نشسته بود. قلبش تندتر زد. همیشه یه جاذبهی عجیب به عرق بدن مژگان داشت، به بوی طبیعی و خامش، به خصوص زیر بغلهاش که یه بار اتفاقی تو یه روز گرم حسش کرده بود. یه وسوسهی دیوونهکننده بود.
- 'چرا اینقدر زل زدی؟ چی تو ذهنته؟' مژگان پرسید، ابروش رو بالا انداخت و یه جرعه از قهوهش خورد.
- 'دارم فکر میکنم که چقدر دلم میخواد نزدیکتر بشم. بوی تو، گرمای تو... دیوونم میکنه.' ابی صداش رو پایین آورد، انگار داره یه راز بزرگ رو اعتراف میکنه.
مژگان یه لحظه ساکت شد، بعد خم شد جلو، طوری که نفسش روی صورت ابی حس میشد. 'اگه اینقدر مشتاقی، چرا امتحان نمیکنی؟ ولی یادت باشه، من کسی نیستم که فقط بشینم و تماشا کنم. منم سهمم رو میخوام.'
قلب ابی توی سینهش مثل طبل میزد. مژگان همیشه اینطوری بود، قوی، پرجرئت، و پر از چالش. دستش رو زیر میز گذاشت و انگشتهاش رو روی زانوی مژگان کشید. 'امشب میتونی بهم نشون بدی چی میخوای.'
مژگان لبخند زد، یه لبخند که پر از وعده بود. 'خب، پس بیا خونهم. ببینم چقدر میتونی تاب بیاری.'
چند ساعت بعد، توی آپارتمان کوچک مژگان، هوا داغتر از همیشه بود. مژگان مانتوش رو درآورد و با یه تاپ نازک جلوی ابی ایستاد. عرق روی گردنش میدرخشید و ابی نمیتونست چشم ازش برداره. بوی تنش، گرمای پوستش، و حتی فکر پاهاش که ساعتها توی کفش بودن، ذهنش رو پر کرده بود.
- 'خب، ابی، منتظری چی؟ بیا نزدیکتر.' مژگان با یه صدای آمرانه گفت و روی کاناپه نشست، پاهاش رو باز کرد.
ابی زانو زد جلوش، دستهاش رو روی رانهاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. 'مژگان، تو مثل یه رویای ممنوعه هستی.'
- 'رویا نیستم، واقعیتم. حالا نشون بده چقدر منو میخوای.' مژگان دستش رو توی موهای ابی فرو کرد و سرش رو به سمت خودش کشید.
نفسهای ابی تندتر شد، قلبش توی سینهش میکوبید. میتونست گرمای بدن مژگان رو حس کنه، خیسی و هوس رو توی هوا ببینه. لبهاش رو به پوستش نزدیک کرد، آماده برای یه لحظهی انفجاری که هر دو منتظرش بودن...
Want to know how it ends?
This is just the opening chapter. Continue the saga — or write a steamy tale starring you.