فصل اول: جرقههای اولین دیدار
هوا گرم و سنگین بود، تابستان تهران با تمام قدرت خود را به رخ میکشید. ابی در کافهای کوچک در مرکز شهر نشسته بود، عرق از پیشانیاش میریخت و با دستمال کاغذی سعی میکرد خودش را خنک کند. بوی تند عرقش در فضا پخش شده بود، اما او اهمیتی نمیداد. چشمهایش به در ورودی خیره بود، منتظر کسی که قرار بود زندگیاش را زیر و رو کند.
مژگان وارد شد، با قدمهایی محکم و مطمئن. موهای بلند و مشکیاش روی شانههایش ریخته بود و لبخندی پر از اعتماد به نفس روی لبهایش نقش بسته بود. لباس ساده اما تنگش، خطوط بدنش را به زیبایی نشان میداد. ابی نفسش بند آمد، قلبش تندتر زد. مژگان مستقیم به سمت او آمد و بدون مقدمه گفت: «پس تو همونی هستی که این همه ازت شنیدم، ابی؟ امیدوارم ارزش این گرما رو داشته باشی.»
ابی خندید، صدای خندهاش کمی عصبی بود. «مژگان، فکر کنم تو خودت یه آتیش زیر خاکستری. من فقط امیدوارم نسوزم.» عرق روی گردنش میدرخشید و مژگان با نگاهی کنجکاو به او خیره شد. «از عرق کردن نمیترسی، نه؟ یه جورایی... جذابه.» ابی با شنیدن این حرف، لبخندی شیطنتآمیز زد. «فقط عرق نیست، من چیزای دیگهام دوست دارم. شاید بعداً بهت نشون بدم.»
مژگان ابرو بالا انداخت و با لحنی تیز گفت: «اوه، خیلی مطمئنی، نه؟ ببینم، چی تو آستین داری؟» ابی به او نزدیکتر شد، بوی تند بدنش در هوا پخش شد و مژگان به جای عقب کشیدن، لبخند زد. «من یه کم... خاصم. دوست دارم چیزایی رو حس کنم که بقیه فرار میکنن ازشون. مثل بوی تنت، مثل عرق روی پوستت، یا حتی پاهات بعد از یه روز طولانی.»
مژگان خندید، صدایش بلند و پر از تمسخر بود. «تو دیوونهای، ابی. ولی میدونی؟ منم از چیزای عجیب بدم نمیاد. شاید بذارم امتحان کنی، ولی یادت باشه، من یکی نیستم که به این راحتی تسلیم بشم.» او پایش را از زیر میز به سمت ابی دراز کرد، کفشش را درآورد و انگشتانش را روی پای ابی کشید. ابی نفس عمیقی کشید، حس گرمای پوست مژگان زیر انگشتانش دیوانهاش میکرد.
«مژگان، تو داری منو میکشی. میتونم همین الان زیر این میز برم و پاهاتو ببوسم.» مژگان با نگاهی تیز جواب داد: «آروم، پسر. اگه میخوای چیزی بگیری، باید صبر کنی. من تصمیم میگیرم کی و کجا.» او خم شد، لبهایش نزدیک گوش ابی آمد و زمزمه کرد: «ولی اگه خوب باشی، شاید بذارم طعم چیزای دیگهام بچشی.»
ابی دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند. بدنش داغ شده بود، عرق از هر جای بدنش میریخت. مژگان با لبخند شیطانیاش او را به سمت آپارتمانش دعوت کرد. وقتی در بسته شد، مژگان با یک حرکت سریع لباسش را بالا کشید و گفت: «خب، ابی، نشون بده چقدر میتونی منو راضی کنی.» ابی به زانو افتاد، چشمهایش از شدت هوس برق میزد. او به مژگان نزدیک شد، بوی تند بدنش با بوی عرق خودش مخلوط شده بود و فضای اتاق را پر از تنش جنسی کرده بود. دستهایش به سمت پاهای مژگان رفت، اما مژگان با یک حرکت او را عقب زد و گفت: «نه اینقدر سریع. اول باید منو راضی کنی، بعد هر کاری میخوای بکن.»
ابی با لبخندی پر از اشتیاق به او نگاه کرد، در حالی که نفسهایش تند و سنگین شده بود. او میدانست که این فقط شروع یک بازی داغ و خطرناک است.
Want to know how it ends?
This is just the opening chapter. Continue the saga — or write a steamy tale starring you.